هرگز نباید رویاهای کودکی را فراموش کرد ؛مهم نیست چند ساله ایم و چند وقت دیگر زنده ایم.به جای اینکه همیشه در حال تلاش برای بدست اوردن خوشبختی بود باید خوشبختی را در زندگی تشخیص داد و انرا لمس کرد
باید دانست که خوشبختی هدف نهایی نیست بلکه احساسی است که در کنار تلاش برای رسیدن به اهداف دیگر خود را نشان می دهد . بدنبال خود واقعی تان باشید و خوشبختی مختص خودتان را جستجو کنید .
از سختی های زندگی گلایه نکنید دیوار ها و موانع برای متوقف کردن ما ایجاد نشده اند بلکه میزان اشتیاق ما را برای لمس کردن موفقیت و نیز اراده ،پشتکار و سرسختی ما را نشان می دهند و و کسانی که این عشق به موفقیت را در سر ندارند براحتی در کنار این موانع به زانو در می ایند .
زندگی همانی است که ما انرا می سازیم هر ثانیه از زندگی را باید با عشق ،شادی و اشتیاق سپری کرد چرا که هیچ تضمینی برای اینکه چه مدت زمان دیگری برای لذت بردن داریم وجود ندارد .
Randy Pausch
نوشته شده توسط شاید هیچکس در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت
خیلی خوشحالم
احساس خوشبختی می کنم
این روزا همش اتفاقای خوب می افته
همه چی رو زیبا می بینم
همه چی دوست داشتنیه
دلم می خواد دنیا رو بغل بگیرم!
می خوام همه بدونن که چقدر خوشم
دلم می خواد بقیه رو هم شاد و سر حال ببینم
از خدای مهربونم ممنونم که این همه خوشی بهم داده
با تمام وجودم برات خوشبختی رو آرزو می کنم
نوشته شده توسط شاید هیچکس در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
نوشته شده توسط شاید هیچکس در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت
دلم بهونه میگیره
انگار یه چیزی رو گم کردم
دلم منتظره
منتظره یه اتفاق
دلم تنگه
نمیدونه واسه کی؟ چی؟ کجا؟
چی میخواد دلم؟
حرف حسابش چیه؟
انگار همیشه یه چیزی کمه...
همیشه توی هر شرایطی فکر میکنی که مثلا اگه توی فلان موقعیت قرار بگیری یا فلان چیزو داشته باشی دیگه هیچی نمی خوای!!
ولی به محض اینکه به خواسته ات میرسی دلت چیزای جدیدی میخواد!
شاید یکی از دلایلش این باشه که ذاتا خواسته های انسان تمومی نداره، و شایدم اگر آرزوهای انسان تموم شدنی بودن زندگی مفهوم خودشو از دست میداد.
پویایی و در جریان بودن زندگی برای رسیدن به همین خواسته های کوچیک و بزرگه!
دل کوچیکم آروم بگیر
اتفاقی که باید می افته
آروم باش...
نوشته شده توسط شاید هیچکس در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت
با من از يأسهايت ميگويي. كاش ميتوانستي يأسهاي مرا ببيني! بخوان و روياپردازي نكن! در مطالعههاي طولاني غوطهور شو. هيچچيز همواره خوب نيست مگر عادت به كاري لجوجانه. از آن افيوني ساطع ميشود كه روح را دچار رخوت ميكند. من از ملالهاي وحشتناكي گذشتهام و پريشان از عذاب، در خلاء دور خود چرخيدهام. با نيروي صبر و غرور ميتوان از اين وضعيت نجات يافت؛ تلاش كن
نامهاي از گوستاو فلوبر به لوئيز كوله
نوشته شده توسط شاید هیچکس در جمعه بیست و دوم آذر 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
احساس غم در ذهن مثل احساس درد در بدن است. ذهن می خواهد این پیام را به شما بدهد که آنچه می کنید اشتباه است.
اغلب اوقات رنج های ما به علت چیزی است که آن را ناخشنودی درونی می نامیم. به دلیل یا دلایل مبهمی احساس عدم آرامش و ناراحتی از وضعیت موجود به ما دست می دهد. گاهی به بی خوابی دچار می شویم، گاهی هم خشمگین و ستیزه جو می شویم و خیلی وقت ها به خاطر اتفاقاتی که ربطی به موضوع اصلی ندارد می رنجیم و ناراحت می شویم. در این مواقع یک احساس عمیق دارد به ما می گوید که اتفاق ناخوشایندی رخ داده است و ما مانند ماهی سر قلاب با پیچ و خم های احساسی سعی می کنیم خودمان را از آن وضع رها کنیم.
سعی برای رهایی چیز خوبی است. ناخشنودی درونی همیشه پیش از یک تغییر مثبت اتفاق می افتد. اگر به خاطر اشتباهی که پیش آمده، به هیچ وجه ناراحت نشوید، هرگز به فکر ایجاد تغییر در شرایط نمی افتادید. فقط هنگام ناراحتی از یک وضعیت است که انگیزه لازم برای اقدام اصلاحی به وجود می آید. به ندای درونی تان گوش بدهید و به آن اعتماد کنید. کارهایی را انجام دهید که باعث خوشحالی شما شود. آن وقت هرگز دچار اشتباه نخواهید شد.
آموزش های برایان تریسی
نوشته شده توسط شاید هیچکس در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 19:46 موضوع | لینک ثابت
گاهی ارزش یک نوشته، یک حرف و یا یک لبخند بیشتر از هر هدیه میتونه باشه.
اینو بارها برای خودم تکرار کردم، چون واقعا برام پیش اومده که یه حرف ، یه نگاه ، یه خبر ، یه دیدار اونقدر خوشحالم کرده که اگه در اون لحظه تمام دنیا رو هم بهم میدادن با اون حس خوبم عوضش نمی کردم.
ولی...
اون حس خوب تا مدتی موندگاره و بعد از مدتی فراموش میشه، هرچند فکر کردن بهش لذت بخشه .
یه راهی برای اینکه این لحظات خوب برامون تکرار بشن اینه که خودمون اونو برای دیگران ایجاد کنیم.
اینجوری لحظات خوب و به یاد موندنی اونقدر تو زندگیمون زیاد میشن که دیگه وقتی برای فکر کردن به گذشته پیدا نمیکنیم.
بیا از همین حالا شروع کنیم. فکر کن بیبین چطوری میتونی کسانی که دوسشون داری رو خوشحال کنی، بهشون نشون بدی که دوسشون داری. لازم نیست یه کار خارق العاده انجام بدی یا زیاد خودتو تو زحمت بندازی. با کارای خیلی ساده و کوچیک هم میشه ایجاد محبت کرد.
عجله کن، وقت کمه.
شاید دیگه فرصتی نباشه...
بهترین حس های دنیا تقدیم به تو
نوشته شده توسط شاید هیچکس در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت
دنیام خیلی کوچیک شده
کارم، روابطم، و حتی افکارم
همه محدود شدن به یه چها دیواری
دوباره دور خودم پیله تنیدم
این بار امیدی به بیرون اومدن از این پیله ندارم
می خوام برای همیشه اینجا بمونم
-مثل یه آدم ترسو-
ولی من ترسو نیستم
خسته ام
از همه چی
-حتی شما دوست عزیز-
آخرین باری که تو پیله بودم
فقط یه اتفاق تونست پیله رو باز کنه و چشممو با نور آشنا کنه
این بار اما
این انزوا خود خواسته ست
نمی دونم چی ازش بیرون میاد
یه پروانه
یا
خاکستر یه جسم مرده
ولی هرچی بشه
بهتر از یه روح زخم خورده ست که بیرون از پیله زندگی میکنه
من ترسو نیستم
فقط خسته ام
همین
نوشته شده توسط شاید هیچکس در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
خب، می بینم که حسابی به خودت می رسی صابون هایی که تن را تمیز می کنن. دور کارهای خلاف را خط بکشی، باز می میری. می تونی نرمش کردن رو از سر بگیری، می تونی اون بالا، تو آسمون، پی ِ بشقاب پرنده بگردی بالاخره می میری، در نهایت می میری. دارو های نیرو بخش هم که بخوری، بالاخره می میری.
از خودت مراقبت می کنی.
نیازهایت را برآورده می کنی.
خوب گوش می دی یا می خونی، درباره ی رژیم غذایی،
تغذیه، خواب و سم زدایی از بدن،
همین طور خریدن وسایلی که می گن به دردِ ورزش می خوره.
و گیاهان دارویی برای تجدید قوا، وقتی که آسیب ببینی.
افشانه هایی که بوی بد را از بین می برن.
مایعاتی که اسیدها و حشره کش ها را خنثی می کنن.
اضافه وزن ِ مجازبرای افزایش قدرت و اندازه ی عضلات.
زدن آمپولای ایمنی.[واکسن ها]
و خوردن قرصای نیروزا.
اما یادت باشه که بعد از همه ی اینها
بالاخره قصه به پایان می رسه...
میتونی سیگار رو ترک کنی، اما آخر می میری.
دور مواد را خط بکشی، اما آخر می میری.
خود را از خوردن غذاهای چرب و سرخ کردنی منع کنی،
و در سلامت کامل باشی، اما باز می میری.
میگساری هم که نکنی، باز می میری.
از نوشیدن قهوه صرف نظر کنی و کیفور نشی،
باز می میری، آخرش می میری.
بالاخره می میری،دست آخر می میری.
آخرش می میری.
اما وقتی موسیقی تموم بشه، می میری.
توی اتومبیل کمربند ایمنی هم ببندی، باز می میری.
از نیکوتین فاصله بگیری، باز می میری.
می تونی ورزش کنی تا چربی های ران هایت آب بشه،
خوش تیپ تر و تودل برو تر می شی، اما باز می میری.
حمام آفتاب هم که نگیری، باز می میری.
شاید اونا تو رو به مریخ ببرن، اما اونجا هم بالاخره می میری.
آخر، یک زمانی، می میری.
با کفش های ریبوک و نایس و آدیداس
می تونی تو آسمونا سیر کنی، اما اونجا هم بالاخره می میری.
روده ات را هم که سالم نگه داری، باز می میری.
می تونی خودت رو منجمد کنی و در زمان معلق بمونی،
اما همین که یَخِت را باز کنن، بالاخره می میری.
می تونی ازدواج کنی، اما باز هم می میری.
به نقطه ی اوج هم که برسی، بالاخره می میری.
می تونی خودت را از شر فشارهای روحی خلاص کنی، استراحت کنی،
آزمایش ایدز، و تست ورزش بدهی،
به غرب، اونجا که هوا آفتابی است و از رطوبت خبری نیست نقل مکان کنی.
و تا صدسال زنده بمانی
اما بالاخره می میری.
در نهایت، خواه ناخواه می میری.
پس بهتره حالا که زنده هستی از زندگی لذت ببری
قبل از این که غزل خداحافظی رو بخونی،
چون بالاخره، در آخرکار می میری
-شل سیلور استاین-
نوشته شده توسط شاید هیچکس در پنجشنبه دهم مرداد 1387 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت
وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت
بر شانه های تو...
■
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآورم
به های های
آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند.
فریدون مشیری - کتاب "آه، باران"
نوشته شده توسط شاید هیچکس در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
Tehran |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
POWERED BY
| کتابخانه مجازی فارسی |
| ماهنامه شبکه |
| مکتوب |
| رادیو کالج پارک |
| بانک اطلاعات بیماریها |